تبليغاتX
ای خدا دلگیرم ازت...ای زندگی سیرم ازت




تولدت مبارک  

روز ميلاد توست و من همچنان در آرزوي لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم تو را در آغوشم بفشارم و با عشق بگويم تولدت مبارک

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | جمعه 18 آذر1390 | 6:51 | + | موضوع: |

 

منو حالا نوازش کن .... که این فرصت نره از دست

شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست

منو حالا نوازش کن .... همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید .... به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست

 بدون مزر با من باش .... اگرچه دیگه وقتی نیست

 نبینم این دمه رفتن .... تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم ....میدونم قسمتم اینه

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | شنبه 31 اردیبهشت1390 | 21:10 | + | موضوع: |

 


کاشکي من دلي نداشتم                   يا که توش غمي نداشتم                  
کاشکي من عکستو داشتم                    روي قلب خود مي گذاشتم                   
کاشکي من دنيا رو داشتم                نمي خوام...کاش تورو داشتم

 

عکس های زیبا و شاعرانه-www.arashpic.com

     

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | جمعه 22 بهمن1389 | 9:21 | + | موضوع: |

 

سلام عشق من

ميدونم كه ديگه حتي اسمم از صفحه تاريكترين قسمتهاي زندگيت هم حذف كردي و حتي ديگه سالي 1 بار هم نميخواي به اينجا كه تنها يادگار نگاه پاكته سر بزني

ميدونم كه تنها مسبب همه اينها رو من ميدوني و البته همين طوره

ولي نگران نباش

دارم تقاص تك تك لحظه هاشو پس ميدم

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | جمعه 15 بهمن1389 | 18:46 | + | موضوع: |

همین امشب  


همین امشب از غصه ها میمیرم
انتقام خودمو از دو تامون میگیرم
دیگه از دست توام
کاری بر نمیاد
باید آروم بگیرم

مثل نور یه شهاب کوچیک
رد می شم از تو چشات
باز دوباره می افتم از چشات
بی صدا میمیرم...

 

دیگه نمینویسم برات عشق من ....اما ۱۰ سال دیگه ۲۰ سال دیگه وقتی خاطرات کهنه زندگیتو تو ذهنت میاری یاد اون کسی باش که هر بار با شنیدن صدات چشماش بارونی میشد...کسی که روزی چند بار تنها میومد بلاگفا تا ببینه واسش نظر گذاشتی یا نه...اونی که وقتی تو جاده اون پارک جنگلی دستاتو گرفته بود حس کرد دنیا مال اونه اما چقدر رویاش کوتاه بود.... 

دلتنگم عشق من....خیلی....

حتی چند ثانیه شنیدن صدات میتونه یه جون تازه ای به قلبی بده که خیلی وقته عملا دیگه نمیطپه...التماست میکنم فقط چند لحظه کوتاه فکر دلی باش که همه زندگیشی....

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | جمعه 26 شهریور1389 | 20:2 | + | موضوع: |

خداحافظ عشق من  


      آخــــــــــــر خط که میگویند ..
      
      احتمالا جایی همین حوالی ست...........! 

        --  ازاین نقطه تاآخر دنیا چندایستگاه مانده ؟ .....البته اگر نگذشته باشم ...!
 بیمعرفت............

                          خداحافظ برای همیشه.....

                                       خداحافظ
             
      

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | چهارشنبه 3 شهریور1389 | 14:55 | + | موضوع: |

عشق چیه؟  

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد 

 

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست / ارد بزرگ

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | دوشنبه 7 تیر1389 | 14:14 | + | موضوع: |

یک داستان عاشقانه غم انگیز  

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام
....





پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | دوشنبه 31 خرداد1389 | 19:27 | + | موضوع: |

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد


دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | جمعه 31 اردیبهشت1389 | 18:47 | + | موضوع: |

فقط برای تو عشق من  

سلام عشق من...پارسای تو هنوزهم همون دیوونه ای ایه که هر وقت اسمت میاد انگاردنیا رو بهش دادن اما دیگه اینقدر شکستنش که هیچی خوشحالش نمیکنه.

مثل دیوونه ها هر بار که این کامپیوتر لعنتی رو روشن میکنم اولین سایتی که باز میشه و آدرسشو home page کردم این وبلاگه تا ببینم برام چیزی نوشتی یا نه . یه دلخوشی کاذب که فقط بار غمم رو زیاد میکنه و بهم یادآوری میکنه که چطورشکستم ...

بگذریم ...حالت چطوره؟دلم واسه خنده هات تنگ شده واسه اون چشمای معصومت که هر وقت نیگام میکردی دیگه هیچی از خدا نمیخواستم...واسه تک تک لحظاتی که پیشت بودم و انگار نبودم...واسه لحظاتی که برای دیدنت ثانیه شماری میکردم و انگار پای ثانیه سنگ میشد...

حالا که شماره جدیدمم داری چرا باهام تماس نمیگیری؟دارم دیوونه میشم فاطمه ...حالم خوب نیست عشق من...کمکم کن...بذار لااقل صداتو بشنوم ...بذار مرحمی بشه رو دل شکسته ای که هیچ فریادرسی جز تو نداره

 

 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 | 20:10 | + | موضوع: |

بنويس  

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم


بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

کاش میدونستی ..................................................

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | یکشنبه 29 فروردین1389 | 13:1 | + | موضوع: |

صادقانه دوستت دارم  


عاشقانه دوستت دارم صادقانه دوستت دارم!
نمی دانم هنگام فراق و غربت بگریم یا بخندم
ولی با اطمینان از فرسنگها فاصله به تو می گویم
عزیزم یادت همیشه در ذهن و قلب من خواهد ماند
و تا همیشه دوستت دارم ...
با توام آری با تو ، تویی که تک ستاره شبهای تاریکم شده ای.

ای طلایی رنگ
ای تو را چشمان من دلتنگ کاش زودتر آمده بودی
نمی دانم این دیر آمدنت را بگذارم به پای تقدیر یا شانس
یا هر چیز دیگری که بتوانم خود را گول بزنم
فقط می دانم روزهایم را با یاد تو شب می کنم و شبهایم را به امید دیدنت روز
ولی می خواهم چیزی را اعتراف کنم که ...

                                                      "
صادقانه دوستت دارم "

 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | شنبه 28 فروردین1389 | 0:58 | + | موضوع: |

تنهام گذاشت  

____تنهام گذاشت____________مي گفت دوست دارم،
___________________ولي بايد ميرفت
___________________وقتي مي گفتم نرو ،
___________________چشماشو می بست
_________________تو خواهشا و گريه هام
____________
___________دلم ميخواست بمونه ،
_______راهي نداشت
_____رفت..
__..
_.

(*.¸.*´)
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | سه شنبه 27 بهمن1388 | 10:24 | + | موضوع: |

تولدت مبارک  

 

       سلام فاطمه عزیزم....بازم میخوام مثل همیشه اولین نفری باشم که تولدتو تبریک

      میگه...برای من روز سختیه...چون کنارت نیستم و بهم یادآوری میکنه که چقدر تنهام

      و بهت احتیاج دارم ولی امیدوارم واسه تو روز قشنگی باشه...تولدت مبارک
 

 

                روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو         

         كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

         درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

         بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

          ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم       

         از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم       

          من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون       

         چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون       

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم       

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم       

          تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم       

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم       

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش       

          با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک         

         عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک       

         فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | دوشنبه 23 آذر1388 | 0:16 | + | موضوع: |

 

دوستت دارم...همین

آدمک آخر دنياست،بخند...آدمک مرگ همين جاست،بخند. آدمک خل نشوي گريه کني!...کل دنيا سراب است ،بخند. دست خطي که تورا عاشق کرد! شوخي کاغذي ماست،بخند... ......آن خدايي که بزرگش خواندي، بخدا مثل تو تنهاست، .......بخند..

دوستت دارم فاطمه ... خیلی بیشتر از اونچه بتونی تصورشو کنی

قد تموم دلتنگیهای دنیا دلم برات تنگ شده

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | جمعه 20 آذر1388 | 10:36 | + | موضوع: |

دلتنگتم ...  

 

من تمام بی كسی هايم را قامت بسته ام و در طولانی ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت اشك می ريزم و به بلندای يلدای فراقت با آهی از عمق قلب هزارپاره ام ، كابوس رفتنت را خاكستر می كنم ...!!!!!!

بگذار بی ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ می شود ، وقتی نيستی دلتنگی هايم را قاب می كنم . لحظه لحظه غروبی را كه نيز دلتنگ تو و چشمان بارانی ات می شوم ، قاب می كنم تا وقتی آمدی نشانت دهم كه شايد ديگر تنهايم نگذاری ....!

تو كه می آيی پنجره ای باز می شود، پرده بی رنگ دلتنگی كنار می رود ، آرام ميان جانم خانه ميكنی و چه ساده همسايه دلم می شوی ، حال من و ستاره ها دلتنگ تو ايم ....!!!!

آه كه اي كاش همه روياها به حقيقت مي پيوست كاش آن پنجره در عالم خواب نبود

اما افسوس...

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | شنبه 31 مرداد1388 | 14:18 | + | موضوع: |

لحظه سخت رفتنت  

لحظه سخت رفتنت ، هيچي تو قلب من نبود

                    نگاه آخرين تو ، شعر جنونِمو سرود

از التهاب بي کسي ، پناه آوردم به جنون

                     زندگي زندونِ و بس ، وقتي نباشه همزبون

                                                         وقتي نباشه همزبون

خواستم فراموشت کنم ، اما خيالت نمي ذاشت

                      به غير ديوونه شدن ، راهي جلو پام نگذاشت

منو هرگز نبخش اي مهربونم ، هميشه بد بودم اينو خوب ميدونم

بهتره نشناسي منو ، مني که با تو بد بودم

                    تنها از عشق و عاشقي ، شکستنو بلد بود

لايق بودنت نبود ، قلب حقيرم ميدونم

                  حقمه تا آخر عمر تنهاي تنها بمونم

منو هرگز نبخش اي مهربونم ، هميشه بد بودم اينو خوب ميدونم

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | شنبه 20 تیر1388 | 18:43 | + | موضوع: |

کمکم کن  

سلام عشق من...دلم گرفته ...میخوام گریه کنم .ولی دیگه حتی واسه گریه هم بهونه ای ندارم.لعنت به این زندگی لعنتی و این بخت سیاه..شدم یه ادم پوچ و منفی...اگه بدونی الان چقدر بهت احتیاج دارم؟میدونم خیلی وقته دیگه حتی به این وبلاگ هم سر نمیزنی تا نکنه یاد روزهای تلخ گذشته بیفتی..روزهای سیاهی که مسبب همه وقایع تلخش من بودم...من شرمنده نگاه قشنگت و قلب مهربونتم...میخوام برم جایی که هیچکس منو نشناسه...هیچکی ندونه پارسا کی بود و چی شد

جایی که خبری از عشق و احساس و دلتنگی و یاس نباشه...چشمام خیسه...نمیتونم بنویسم..آخه خدایا.چرا؟کجای این دنیای لعنتیت خراب میشد اگه یه نیم نگاهم به ما مینداختی؟

عکستو گذاشتم جلومو دارم نیگات میکنم...آخه طاقت شنیدن صداتو ندارم.حس میکنم حتی عکستم داره باهام حرف میزنه .خیالاتی شدم..اون سیم آخری رو که تو کتابها و فیلمها خونده بودم داره واسم معنی پیدا میکنه

 خیلی وقته دیگه هیچی برام معنی نداره..دیگه حوصله خودمم ندارم...من تا آخرین لحظه زندگیم ازت مینویسم...اونم تو همین وبلاگ..اگه یه روزی دیدی این وبلاگ متوقف شده بدون یا بلاگفا جلوشو گرفته یا دیگه پارسایی وجود نداره.....

کمکم کن فاطمه...هر چی میخوام بهت فکر نکنم نمیشه...بچه شدم...مستاسل و ناامید...اگه میدونستم اون دنیا وضعیتم از اینجا خیلی بهتره همین الان این دنیای پر از کثافت و لجن رو با همه بظاهر قشنگیش ول میکردم و میرفتم ....

عشق من ...تنها چیزی که الان ۱ مقدار آرومم میکنه ۲ خط نوشته ازته...اگه هنوز میای اینجا یک نظر بده...۱ چیزی بنویس تا لااقل بدونم تنها بهونه زندگیم هنوز هستش و لااقل یکی رو داره که لیاقت داشتنشو داشته باشه.

کمکم کن...اگه هنوزم دوستم داری

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | جمعه 19 تیر1388 | 17:46 | + | موضوع: |

 



دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد دوست دارم که به پابوسي باران بروم آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد آخرين حرف من اين است،زميني نشويد فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | شنبه 16 خرداد1388 | 10:32 | + | موضوع: |

کجایی عشق من؟  

دلشكسته اي از تبار عشق با نام پارسا | پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 | 23:55 | + | موضوع: |